امام جعفر صادق علیه السلام : اگر اندازۀ كفايت ، بی‌نيازت كند ، كمترين چيز دنيا بی‌نيازت كند و اگر اندازۀ كفايت بی‌نيازت نكند ، هر چه در دنيا هست بی‌نيازت نكند . (اصول كافي ، ج ۳ ، ص ۲۰۹)
۲۰ بهمن ۱۳۹۲ + بزرگ | کوچک -
از زبان خود ۲

حقير احمد تقوى مقدّم[۱] فرزند مرحوم «آقا مير علي صفدر» كه در زمان خود مصداق واقعى ملاذ الانام و ملجأ رتق و فتق انواع اختلافات اكثر، بلكه تمام اهالى كهگيلويه بود، فرزند میر محمدجعفر، فرزند مير محمدرفيع، فرزند مير محمدرضا، فرزند مير قاسم؛ و از طرف مادر، فرزند مشهدى خيرى، فرزند شاه قاسم، فرزند شاه محمدامين بهبهانى؛ در تاريخ ششم شعبان المعظم يك هزار سيصد چهل و دو (۱۳۴۲) قمرى [پنجشنبه ۱۳۰۲ بيست و دوم اسفند شمسی] در شهرستان بهبهان متولد شدم؛ و گويا بعد از يك سال و نيم از تولد حقير به صوابديد مرحوم والد با والده به كهگيلويه منتقل شديم. البته آن وقت در نواحى «سوق» منزل داشتيم و نمي‌دانم از چه تاريخى و چگونه به منطقه چرام منتقل شدیم. همين اندازه مي‌دانم كه در سنين ۳ تا ۵ سالگی در نقاط مختلفى از چرام، مانند مونگر (مونجير) و القچين عليا و آرند سكونت داشتيم و از آن به بعد باز به سوق و نواحى آن برگشتيم. در آن زمان مدرسه دولتى نبود و ميزان سوادآموزى منحصر بود به ملّا مكتبى‌ها، به اين نحو كه يك فردى كه سواد خواندن و نوشتن داشت حاضر مى‌شد كه به بچه‌ها خواندن و نوشتن ياد بدهد و براى حق زحمت ماهيانه پنج ريال -كمتر يا بيشتر- می‌گرفت. طريق آموزش چنين بود كه ملّا بر صفحه كاغذى مى‌نوشت  ا ب ت ث تا آخر؛ و يك روز هم مى‌نوشت اَ بَ تَ ثَ؛ بعد مى‌نوشت اُ بُ تُ ثُ و بعد مى‌نوشت اِ بِ تِ ثِ؛ و حروف اَبْجَدْ را با حرکات آنها به همین ترتیب تعلیم می‌داد.

مرحوم والد كه غريق رحمت واسعه خداوند باشد، چون مى‌دانست كه فارسى زبانان با تلفظ حروف به عربى آشنايى ندارند، از اين جهت حاضر نشد ما را به ملّا مكتبى بسپارد و خودش با خط خود الفبا نوشت، بدین طريق كه مثلاً حرف «ث» را در همان مرحله اول آموزش، به نحو تلفّظ عربى كه غیر از تلفّظ «س» می‌باشد، به من آموخت؛ و هم چنين تلفّظ ح، ذ، ع، ض، ط، ظ را به روش تلفّظ عربى به من ياد داد؛ و از اين جهت تلفّظ مخارج حروف عربی كاملاً برايم سهل و آسان شد. حقير هم تا الان اين توفيق را دارم كه در تمام ايام عمر هر روزه عمل خيرى براى ایشان انجام مى‌دهم.

بناست كه حقير خود را آنچنانكه هستم معرفى كنم. در اين تاريخ كه ۲۰ بهمن ۱۳۸۰ شمسى است، حقير هشتاد سال و شصت و هشت روز از عمرم (به تقویم قمری) مى‌گذرد؛ و با جرأت كامل عرض مى‌كنم كه تارك الصّلواتم! براى اينكه تا الآن يك ركعت نمازى كه از اول تا آخر آن را با توجّه کامل به نماز خوانده باشم، از خود سراغ ندارم؛ و خيلى از موارد بود كه ريا مانند همان مُور سیاه كوچكى كه در شب تار بر سنگ سياه حركت كند تشريف مى‌آورد و كار نوكر حلقه به گوش آمره بالسوء را مى‌ساخت. گه‌گاهى كه زمينه براى ريا فراهم نبود، مسافرت‌هاى درون مرزى و تخيلى نفس به نحوى شروع مى‌شد كه نماز زبانى و عضلانى تمام مى‌شد، در صورتى كه ما هنوز از سفر خيالى مراجعت نكرده بوديم. خوشبختانه مدتى است كه با عنايت خداوندى كمى وضع بهتر شده؛ به نحوى كه حالت انكسار و خضوع احساس مى‌شود ولى متأسفانه زودگذر بوده و دولت مستعجل است.

 


 

 [۱] – اضافه شدن كلمه مقدّم بر تقوى از اين جهت بود كه اولين مأمور آمارى كه در كهگيلويه آمد و شناسنامه به مردم مي‌داد، برای تعيين نام خانوادگی از مرحوم والد سؤال کرد كه شهرت شما چيست؟ ايشان فرمودند: «تقوى». مأمور آمار گفت شهرت «تقوى» را افراد ديگرى انتخاب نموده و به آنها شناسنامه داده شده است. مرحوم والد فرمودند من به گواهى اين مهرى كه از چندين سال قبل حكّ نموده و با آن مدارك معموله محلى را به عنوان تثبيت اعتبار، مهر مى‌كنم، شهرت «تقوى» را از قبل انتخاب نموده بودم. ازین رو برای تمایز، نام خانوادگی ما «تقوی مقدم» شد.

 

 

›››  برای مشاهدۀ قسمت اول مجموعۀ «از زبان خود» اینجا کلیک کنید

استفادﮦ مطالب با ذکر منبع بلامانع است