امام جعفر صادق علیه السلام : اگر اندازۀ كفايت ، بی‌نيازت كند ، كمترين چيز دنيا بی‌نيازت كند و اگر اندازۀ كفايت بی‌نيازت نكند ، هر چه در دنيا هست بی‌نيازت نكند . (اصول كافي ، ج ۳ ، ص ۲۰۹)
۱۱ اسفند ۱۳۹۲ + بزرگ | کوچک -
خاطرات ۱

بارها می‌خواستم مختصری از خاطرات و کیفیت زندگی خود را در صفحاتی قید نمایم ولی از آن جائی که قلم شیوا و بیان رسائی نداشتم و از طرف دیگر دوران زندگی بیش از ثلث آخر عمرم به کسب و کارهای دست و پاگیری برای تلاش تهیۀ معاش مشغول بودم تا از قید بندگی مردم بُز دوست، اگر نگویم بز پرست، آزاد باشم و آزادانه بتوانم در برابر تمام اقشار و اصناف منطقه به اصطلاح سرکچلی نداشته و در حدّ سلیقه و اطلاعاتم انجام وظیفه نمایم. در دوران انقلاب نیز که دست از مشاغل شخصی برداشته و در مسیر کارهای مردم قرار گرفتم به طوری گرفتار شدم که غبطۀ دوران سابق را می‌خوردم، مع الوصف از بابت اینکه وجود ناقص بهتر از عدم محض است، مختصری از حالات و کیفیت زندگی خود را به عرض می‌رساند.

حقیر احمد تقوی مقدم در تاریخ ۶ شعبان ۱۳۴۲ قمری [۲۲ اسفند ۱۳۰۲ شمسی] در بهبهان که محل و مسقط الرأس مادرم بود متولد و در حدود دو سالگی بر حسب مصلحت مرحوم غفران پناه والد [آقا میر علی صفدر] به معیت والده از بهبهان به طرف سوق از دهستان کهگیلویه که محل و موطن پدری مرحوم والد بود رهسپار شدم و مدتی که دقیق نمی‌دانم چقدر بود، شاید در حدود دو سال در نواحی سوق ساکن و سپس بر حسب روش و عادت مرحوم والد که به منظور آشنائی با ایلات و قبایل مختلف کهگیلویه و حلّ و فصل امور آنها هر چند سالی در منطقه‌ای سکونت اختیار می‌نمود -و بالاخره حقیر هم در این روش و صفت وارث پدر شدم- از سوق به طرف چرام کوچ نموده و چند سالی هم بر حسب معمول در دهات مختلفی از چرام مانند موجیر و القچین علیا و آرند سکونت کردم ………

در همان اَوان تا حدود هشت سالگی [مرحوم والد] امثله و شرح امثله را با همان شیوه و لحن عربی به من یاد داد. از این تاریخ به بعد گرفتاری مرحوم والد از حیث کثرت عائلۀ شخصی و تکفل عائلۀ یکی از برادرهایش که در همان سالها درگذشت، زیاد شد. با توجه به اینکه در آن دوران از تاریخ، دادگاه و پاسگاه و دفاتر ثبت اسناد و ازدواج در قسمت عمده‌ای از کشور و مخصوصاً در کهگیلویه وجود نداشت و روحانیت تنها مرجع رتق و فتق این امور مردم و ملاذ مراجعین بود، مرحوم والد هم به واسطۀ علم و تقوایش که زبانزد عامّ و خاص کهگیلویه بود سهم اَوفری از این مراجعات به وی متوجّه می‌شد. علاوه بر تمام این گرفتاری‌ها به مرضی که منجر به فوتش گردید نیز مبتلا شده بود. از این جهت فرصت توجه و عنایتش به حقیر از حیث تربیت و تعلیم کاهش یافت و تا تاریخ ۱۵ صفر ۱۳۵۷ قمری [۲۷ فروردین ۱۳۱۷] که به رحمت حق پیوست سرمایۀ فرهنگی بنده فقط یک سواد فارسی ساده و ناقص در حد روخوانی قرآن و ادعیه و نامۀ لُری نوشتن بود. در آن اوقات بنده به سن بلوغ رسیده و در همان تاریخ که اوّل دوران نشو و نمای جوانی و عنفوان دوران تحصیل و کسب معارف بود، مَنِ بیچاره از این هر دو نعمت محروم و در باتلاق زندگی که فشار نوردیدنِ آن، در از پای درآوردن مرحوم والد بی تأثیر نبود، با به ارث بردن تکفّل پنج خواهر و مادر و دو زن پدر و یک برادر از خود کوچک‌تر و مبلغی بیش از چهارصد تومان آن زمان -که قیمت یک رأس اسب ۲۵ تومان و قیمت دو گاو خوب ده تومان و قیمت یک رأس بز دو تومان بود- در قرض‌های مرحوم والد غرق شدم.

از تاریخ فوت مرحوم والد تا اول سنۀ ۱۳۶۳ قمری [۱۳۲۲ شمسی] تمام زحمت‌ها و رنج‌ها و کسب‌های معمول محلّی را که اهمّ آن‌ها نمک کشی از معدن‌های نمک در نزدیکی سوق و فروش آن در سایر نقاط از فتح و نیمدور تا شیخ‌هابیل و چهاروستا بود، متحمّل شدم تا توانستم دیون پدر را ادا و تعدادی از خواهرها را به نصیب خود رهسپار نمایم. در این دوران پرمشقّت در عین حالی که به جای یک پدر مسئول تمام امور چرخانیدن منزل و افراد تحت تکفّل بودم، کاملاً نادان و به عبارت دیگر بی‌سواد و دند و مَلَنگ هم بودم؛ زیرا درست در خاطر دارم همان وقتی که فقط من بودم که برای منزل وسیله تهیّه می‌کردم و نواقص آنها را رفع می‌نمودم و هر چیزی را من تهیّه نکرده بودم در منزل وجود نداشت، در همان اوقات روزی از بیرون وارد منزل شده و مرحومه والده بر حسب معمول نهاری که عبارت بود از کلگ، آن هم کلگ خالی حاضر نمود و من، همین منی که غیر از کلگ چیزی برای مصرف عائلۀ تحت تکلّفم نتوانستم تهیّه نمایم، والده را همان والدۀ شهری که پدر و مادرش کلگ نخورده بلکه به چشم هم ندیده بودند به باد تغیّر و انتقاد گرفتم که چرا کلگ خالی آوردی و جلو من گذاشتی؟

آری این فرهنگی بود که بنده بعد از فوت پدر در آن تربیت می‌شدم. درست در خاطر دارم که همان اوقات مردان معروف و سرشناس محل که در مجالس مهمّ منطقه در رفع یا ایجاد اختلافات حضور به هم می‌رساندند جمع می‌شدند و مشغول بازی‌های معمولی روز از قبیل چُوکِلی یا چُوگُو می‌شدند و بنده را هم در این بازی‌ها چون زرنگ بودم شرکت می‌دادند. آری بنده در این فرهنگ و از این بازی‌ها که به منزل می‌رفتم چون از جلسۀ مستی جهل و غرور و بُرد و باخت میدان بازی بازگشته بودم خیلی هم به جا بود که سهمی‌از آن مست و ملنگی را به منزل آورده و به صورت تغیّر به سَرِ والدۀ غریب و بیچاره‌ای بکوبم که حتی کلگ زدن یعنی طریقۀ پختن کلگ را هم بلد نبود بلکه از زنان همسایه کمک می‌گرفت. آن سال که برای ما سال کلگی بود سپری و چون فرهنگ مزبور نتوانست «لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنکُّم»[۱] را به ما یاد بدهد لذا دچار «وَ لَئِن کَفَرتُم اِنَّ عَذابی لَشَدِید»[۲] شده و سال بعد از آن برای ما یک سال تُولَه نامیده شد، چون در مدتی از آن سال خوراک ما منحصر به تُولَه بود و گه گاهی هم از همان تغیّرات با کمی‌تخفیف به والده می‌نمودم.

این خاطره را از یاد نمی‌برم که در همان سال یعنی سال تُولَه در مسافرتی، ظهر به منزلی وارد و دو قرص نان محلّی برای نهار جلوی حقیر گذاشتند که به واسطۀ عجله و شتاب رفقای همسفر فرصت خوردن آنها را نداشتم، صاحب منزل اصرار -اصراری که بنده کاملاً طالب آن بودم- نمود که نان‌ها را در جیبت بگذار و در بین راه بخور، بنده هم این اصرار بسیار شیرین را پذیرفته و نان‌ها را در جیب گذاشته و روانه شدیم، در بین راه که بنا بود نان‌ها را بخورم محبت فطری مادر که با شیرۀ جانش جان مرا پرورش داده بود مرا بر آن داشت که با خود گفتم: من در مسافرت‌ها و میهمانی‌ها گاه گاهی نان می‌خورم و این والده است که در منزل با خواهر و برادرم همه وقت فقط توله می‌خورند، بهتر این که این نان‌ها را به عنوان سوغات سفر برای آنها ببرم و بحمدالله همین کار را کردم ……….[۳]

 

 


 

 [۱] اگر مرا سپاس گوييد، بر نعمت شما می‌افزايم. سورۀ ابراهیم، آیۀ ۷ .

 [۲] و اگر کفران کنيد، قطعاً عذاب من سخت است. سورۀ ابراهیم، آیۀ ۷ .

 [۳] متن فوق طلیعه‌ای از مجموعۀ «خاطرات» آ میر احمد تقوی است که در آینده نکات بیشتری از آن در همین بخش منتشر خواهد شد.

 

  1. محمد گفت:

    خداوند به عزتتان بيفزايد وعمر طولاتي عنايت فرمايد.

استفادﮦ مطالب با ذکر منبع بلامانع است