امام جعفر صادق علیه السلام : اگر اندازۀ كفايت ، بی‌نيازت كند ، كمترين چيز دنيا بی‌نيازت كند و اگر اندازۀ كفايت بی‌نيازت نكند ، هر چه در دنيا هست بی‌نيازت نكند . (اصول كافي ، ج ۳ ، ص ۲۰۹)
تاریخ: ۲۲ فروردین ۱۳۹۳ + بزرگ‌نمایی | - کوچک‌نمایی
خاطرات ۲

خلاصه از تاریخ فوت والد تا سنه ۱۳۶۳ قمری [۱۳۲۲ شمسی] که به عنوان تحصیل وارد مدرسه امامزاده ابراهیم بهبهان -که به همت عالم متعهد و روحانی مبارز و لسان گویای اسلام در زمان خود در بهبهان حضرت آیت الله آقای شیخ عبدالهادی مجتهدی تأسیس شده بود- وارد شدم، هزارها نمونه از این مشقات و خاطرات را پشت سر گذاشته و وارد مدرسه شدم درحالی که رختخوابی یا لباس عوضی نداشتم. در اطاق‌های مدرسه نمد‌کهنه‌هایی انداخته شده بود که از حرم تا رواق امام‌زاده به مدرسه انتقال یافته بودند، این نمدها از کهنگی و گرد و غباری که در دوران عمرشان به خود جذب نموده بودند به نحوی بودند که اگر برای نظافت فی الجمله تکانی داده می‌شدند علاوه بر اینکه احتمال پاره شدن آنها میرفت به حدّ کافی هم که بشود بر آن تیمم کرد گرد و غبار روی آنها جمع می‌شد، از این نمدها برای زیرانداز استفاده می‌نمودم و روپوشم هم عبایم بود.

کم کم فصل زمستان فرا رسید و اکتفا به عبا کمتر ممکن بود. حاج تقی آدمی فرزند حاج محمد آدمی که از خیّرین بازار بود گفت برو از آقای ناظم الشریعه حواله بیاور تا لحافی به شما بدهم، ولی حقیر گفتم چون آقای ناظم الشریعه آشنایی با من ندارد مایل نیستم ضمن تقاضای لحاف به نام فرزند فلانی بنده را بشناسد، چون مرحوم والد را کاملاً به عنوان یک فرد روحانی متعهد می‌شناخت. بعد از مدتی که روپوش من فقط عبا بود آقای آدمی خود با مراجعه یا بدون مراجعه به آقای ناظم الشریعه، لحافی تهیه و برای من آورد. ماهی سی تومان از طرف مرحوم شیخ عبدالهادی به من داده می‌شد که برای تهیۀ لوازم و مایحتاج سالیانۀ خود و مادر و برادر وخواهری که تحت تکفّل حقیر بودند، سوای همان سی تومان چیزی نداشتم. اول هر ماه که سی تومان به دست ما می‌رسید آن را روی مغازه‌هایی که از آنها لوازم خود و منزل را قرض می‌نمودم -از جملۀ آنها دکّان خبّازی– تقسیم می‌کردم، یعنی همیشه از نان قرض اعاشه می‌نمودم.

در آن اوقات که ماه مبارک در تابستان بود، مدرسه تعطیل می‌شد و طلبه‌ها به محل می‌رفتند و چون از همان اول طلبگی، بنده معتقد بودم که طلبه باید با افراد معمولی فرق داشته باشد، نه تنها فرق لباسی، بلکه باید از حیث روش و رفتار فرق داشته و خود را ملزم به تبلیغ و ارشاد بداند، حساب نمودم موقعی که بنده به محل مراجعت کنم اینکه بگویم ضَرَبَ در اصل الضرب بود یا بگویم فعل امر از «وقی یقی» می‌شود «قِ»، در گوش عوامی که نیاز به مسئله شرعی دارد چه اثری دارد؟ از این جهت همدوش اینکه صرف و نحو می‌خواندم، رسالۀ عملیه هم تعلیم خوانی می‌کردم تا در موقعی که به محل آمدم چیزی که به درد مردم منطقه بخورد در چنته داشته باشم. در اولین سالی که با لباس روحانی وارد محل شدم جلسۀ مسئله خوانی و تصحیح قرائت نماز که چندان متعارف نبود تشکیل دادم و تا اول سنه ۱۳۶۸ قمری [۱۳۲۷ شمسی] که عازم نجف شدم به همین منوال دوران تحصیلی ما در بهبهان و دوران تعطیلی ما در عشایر می‌گذشت. خلاصه، تنها کسی که در بین طلبه‌های محلی، تحت تکفّل پدر نبود و افرادی را هم تحت تکفّل خود داشت، یعنی انتظار و امیدی به کسی از محل نداشت که کمکی به او بکند بلکه افرای مانند مادر و خواهر و برادر در محل چشم به راه بودند تا لباس و سایر لوازم از او عایدشان شود، حقیر بودم که پدر نشده وظایف پدری به عهده‌ام آمد و با این وصف می‌خواستم درسی هم بخوانم.

 

›››  برای مشاهدۀ قسمت اول مجموعۀ «خاطرات» اینجا کلیک کنید

استفادﮦ از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است